مژده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد
هُدهُد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
بر كش اي مرغ سحر نغمهي داوودي باز
كه سليمان گل از باد هوا باز آمد
عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد
مردمي كرد و كرم لطف خدا داد به من
كان بُت ماه رخ از راه وفا باز آمد
گرچه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست
لطف او بين كه به لطف از در ما باز آمد
دوستاي گلم، بينهايت خوشحالم از اينكه امسال هم خداي مهربونِمون اين سعادت رو نصيبِ تك تكِمون كرد كه بتونيم بار ديگه مهمون خونهاش بشيم و از سر خوانِش، هر كدوم فراخور ظرفيتمون، چيزي بر داريم و از وجود زلال و بيهمتاش، از حضور گرم و صميميش بهرهمند بشيم... خيلي خوشحالم كه از طريق اين وبلاگ، دوستاي فوق العاده خوب و مهربون و پاك دلي پيدا كردم كه امسال ماه رمضون رو باهاشون سپري خواهم كرد و از نور وجودي تك تكشون مستفيذ خواهم شد...
بچهها من واقعا خيلي خوشحالم كه امسال با شماهام... بياين قول بديم كه همديگر و سر سفرهي سحر و افطار، يعني تو اون لحظات نابي كه خدا مي ياد پيش وازمون تا به مهمونهاش خير مقدم بگه، همديگر و فراموش نكنيم و دعاهاي خيرمون رو بهم هديه كنيم...
واي هيچ وقت يادم نميره آخرين روز از ماه رمضون سال 80 بود. و كاملا اتفاقي اون آخرين روز جمع بهترين دوستاي من، از دوران دبستان و راهنمايي تا دبيرستان، دركنارم جمع بودند و همهگي تو دانشگاه دورهم بوديم. نميدونم دقيقا چي شده بود و ما درگير چه كاري بوديم كه بدون اينكه بساط آخرين افطار ماه رمضون رو جور كنيم، مدام در حركت و تكاپو بوديم همش از ساختون قديمي مجبور بوديم بريم ساختمون جديد. خلاصه تو گير و دار اين رفت و آمدهاي پي در پي بوديم كه يه آن به خودمون اومديم و ديديم صداي الله اكبر اذان مغرب از بلنگوي دانشگاه فضاي كل حياط رو كه جز ما 5 نفر كسِ ديگهاي هم نبود رو شكست... يادمه رو به دوستام كردم و با يه غمي (آخه من هميشه وقتي آخرين روزهاي ماه رمضون كه ميرسه از اينكه باز نتونستم تو اين ماه دلم رو صاف كنم كلي غصه ميخورم) گفتم: بچهها اين آخرين روزي كه تو اين ماه عزيز داريم ميريم سر سفرهي خدا، آخرين روزي كه خدا رو شايد بهتر و نزديكتر از روزهاي ديگه لمسش كنيم، بياين براي به دقيقه هم كه شده تو اين لحظات قشنگ چشمامون رو ببنديم و از ته ته ته قلبمون هرچي كه از خدا ميخوايم و تو دلمون بگيم... واي هنوز كه هنوز شيريني ياد اون آخرين روز، اون آخرين دعاهاي ناب تو اون لحظهي ناب از ماه رمضون زير دندونامه، واقعا نميتونم تو غالب واژهها اون حسي رو كه اون لحظه بهش رسيدم رو ترسيم كنم... واي خداي من، 5 نفري دايرهوار تو حياط وايساديم چشمامون رو بستيم دستهامون و بسمتت گره كرديم و اجازه داديم براي لحظاتي هر چند كوتاه تنها دلهامون باهات حرف بزنن و تو هم چقدر قشنگ شنيدي و حضور پررنگت رو تو اون لحظات به تك تكمون ثابت كردي...
خداي خوبم، خداي مهربونم، خداي گله، ازت ممنونم كه يكباره ديگه من رو هم به محفل گرم و عاشقانهات دعوت كردي... خدايا كمكم كن كه امسال رو لاقل وقتي ماه رمضون تموم مي شه شرمندهات نشم و حسرت لحظاتي رو كه از دست دادم و نخورم، باشه گلم؟؟؟
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي بسمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل
تا سرا پردهي گل نعره زنان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
كه بباغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
(حافظ)
دوستهاي گلم، يكي از دوستان من كه اينقدر براي من عزيزن كه واقعا جاي دايي واقعيم رو برام پر كردن، مدتي سلامتيشون در معرض خطر جدي و الان چند روزي هست كه براي مداوا رفتن خارج از ايران، ميخواستم ازتون خواهش كنم با اون دلهاي پاك و درياييتون تو اين شب و روزهاي عزيز براي سلامتي دوبارهشون دعا كنيد و شفاشو از خدا بخواين. پيشاپيش از لطف و مهربوني تك تكتون ممنونم. الهي كه شما هم هر آرزويي كه در دل دارين به حق همين ماه عزيز برآورده بشه... خيلي خيلي دوستون دارم و براي تك تكتون بهترينها رو از خداي منان خواستارم. دوستاي گلم خواهشا اين يك ماه رو حسابي به تغذيتون برسيد و حتما چيزهاي مقوي و انرژي زا رو به برنامهي غاييتون اضافه كنيد... از همتون التماس دعا دارم.