تبليغاتX
بانوی تابستان
...
 
 

چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت چهارم شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت!

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در سه شنبه پنجم شهریور 1387
 

 

 

ای دوست

اگر بر سجاده ی عشقت

و به پیراهن اخلاص دلت

وصله ی کفر ندوزند و نیاویزند بر بیرق شهر

من به ایمان تو شک خواهم کرد ...

 

 

 

پ.ن: این شعر انتخابی مطلقا مخاطب خاص و عامی ندارد!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در شنبه دوم شهریور 1387  |
 گر نگه دار من آن است که من می دانم ...

 

به این عکس نگاه کنید. محل شکسته شدن نرده ها که در سمت راست ماشین قراردارد مشخص است. مردمی که در بالا ایستاده اند، در حال اشاره کردن به وانت هستند. وانت در حال حرکت از سمت راست به چپ بوده و زمانی که با نرده ها برخورد می کند چندین بار معلق می زند و از جلوی کانال عبور می کند و در جهت خلاف حرکت خود ساکن بر جای می ماند. حالا به تصویر دوم نگاه کنید:

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

 

 


راننده ی این ماشین اگر قبلاً به خدا اعتقاد نداشته حالا حتما معتقد شده است

 

 

 

 

* چقدر از این قاعده بازی خوشم اومد ممنون خانم احمدنیای عزیز !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  |
 
 

تا چند روزه پیش لااقل از پس مه، گهگاهی قله رو می دیدم و شارژ روحی می شدم اما این چند روز نه تنها دیگه قله رو نمی بینم، بلکه به تک تک روزهایی که فکر می کردم دارم قله رو می بینم و دلم رو بهش خوش کرده بودم هم دارم شک می کنم .... می گن آدمها تو شرایط سخته که محک واقعی می خورن و نشون می دن که چند مرده حلاجن!

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در شنبه بیست و ششم مرداد 1387  |
 نه طریق دوستانه است و نه شرط مهربانی!

 

 

مده ای رفیق پندم که به کار درنبندم
تو میان ما ندانی که چه می​رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 

"سعدی"

 

 

*یک کلام ختم کلام دارم می میرم!

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387  |
 

 

عزیز من!


خوشبختی، نامه یی نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگِ در را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیرِ نرمِ شکل پذیر ... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر ...
خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم ...
خوشبختی، همین عطرِ محو و مختصرِ تفاهم است که در سرای ما پیچیده است ...

 

 

"چهل نامه ی کوتاه به همسرم-زنده یاد نادر ابراهیمی"

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387  |
 

 

از وقتی رفتیم درکه دارم به حرفاش فکر می کنم به کوچه ای که گفت و گذر دو تا ماشین از کنار هم ... سه سال پیش این من بودم که زدم کنار و راه دادم که شما رد بشی ... رد شدین اما آنچنان خاکی به پا کردید که عین سه سالش چشمهام سوی دیدن نداشت ... اما اینبار این منم که دارم از کنارتون رد می شم! ... خیلی دلم می خواست هردومون باهم در اوج صلح و صفا از کنار هم می گذشتیم ... اما نه من راننده ی قابلی هستم و نه شما دست فرمونت بیسته ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در شنبه دوازدهم مرداد 1387  |
 

 

اصلاً نمی‌شد که بگویم
دوستت دارم
اما گفتم.

گفتم :

- دسته کلیدت یادت نرود.
- پله‌ها لیزند .
- باید مراقب باشی.
- صبر کن تا چراغ قرمز
سبز شود ...

 

 

"سیما یاری"

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 

 

مامان می گه، هر وقت دیدی هوای حوصله ات ابریه و آسمونش طوفانی، هروقت دیدی مرغ مینای دلت مریض شده و یه گوشه کز کرده و دیگه آواز نمی خونه، هر وقت دیدی پشتِ پرچین خیالهای گرم و رنگارنگت، سردی و یخبندون زمستون لونه کرده و سرمای دی، خیال کوچ کردن نداره، هر وقت دیدی نمِ بارون خستگی رو تنت نشست و خواست که پر پروازت رو خیس کنه، هر وقت دیدی طراوت و شادابی روحت تو دستهای تقدیر و تقریر و بازیهای زمونه اسیر شده و میله های تنگ و بهم فشرده ی قفسش، استشمام هوای آزاد رو براش ناممکن کرده، پاشو به روشنایی یادش اقامه کن و با شبنمِ سحرگاهی گلهای باغچه وضو بگیر و رو بستر سبزِ سپیدار سر کوچه، سوار بر نسیم آغشته به بوش، دو رکعت نماز سفر بخون و قاصدک رویاهات رو بسپر به دست باد و بگذر از کویر و از سراب و چشم به راه بویِ خوشِ چمنِ دشت باش و رویش شکوفه های سیب روی شاخه های دلتنگیت  .....         

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 

 

 

آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن


یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن!!!

 

پ.ن: همه ی فکر و ذکر این چند وقتم شده اینکه بلاخره رنگ این خونه عوض می شه؟ یعنی می شه در و دیوارش سفید شن؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ... شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
 

ببین امشب حافظ بعد از مدتهای مدیدی که سروقتش نرفته بودم چی جوابم رو داد:


در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
                حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
                کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
                موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
                شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منم
                حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند 
                دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
                ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
                تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  |
 
 

پرسید :
«بهارتان چگونه است؟»
گفتم :
« ما زاده سرزمین خشکیم
راضی به بنفشه ای- اگر آید ! -»

 

 

"محمد زهری"

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  |
 

 

"مطلب زیر از گروه مارشال مدرن برگرفته شده است"

 

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

 -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
 -اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي:
 
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
 
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
 
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
 
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني.

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 

جایی که خدا می خواهد باشم

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در شنبه بیست و دوم تیر 1387  |
 

 

 

زندگی کردن با تو یعنی تحمل دنیا دنیا استرس و اضطراب و هراس، زندگی کردن با تو یعنی قایم موشک بازی و فرار موش از گربه، زندگی کردن با تو یعنی خودسانسوری یعنی پنهون شدن پشت پرده ی سکوت و انزوا، زندگی کردن با تو یعنی ترک برداشتن چهاردیواری دل با هر کلام ناسنجیده، با هر انتقاد نابجا، با هر نظر شخصی تحمیل کننده! زندگی کردن با تو یعنی یاد گرفتن واو به واو حس نفرت و بغض و کینه!

 

 

 

پ.ن: ببخشید بابایی من معذرت می خوام  

 

 

|+| نوشته شده توسط بانوی تابستان در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 
 
بالا